رضا قليخان هدايت
1325
مجمع الفصحاء ( فارسي )
آن زيور شاهانه كه خورشيد بر او بست * آورد و همىخواهد بستن به شجر بر بر گوهر او ابر مگر عاشق گشته است * كز ديده همى قطره چكاند بگهر بر گويى مگر از چشمهء خضرست چو بينى * آبى كه بود مانده شبانه بخضر بر از لاله چو بيجاده است آهو به بيابان * نخجير چو پيروزه ز سبزه بكمر بر با يار يكى سوى شمر شو چو وزد باد * بشمر شكن زلف بتان را بشمر بر گر خاك همىخندد زير قدم ابر * چون ابر همى زار بگريد بزبر بر پرصورت و نقشست همه روى زمين پاك * فتنه است ولى ابر بدين نقش و صور بر و له ايضا از ديدن و بسودن رخسار و زلف يار * در دست مشك دارم و در ديده لالهزار با مشك رنگ دارم از آن زلف مشكرنگ * با لاله كار دارم ازآنروى لاله كار مانده است چون دل من در زلف او اسير * رخسار آبدارش در زلف تابدار گه بنددش بحلقه و گه داردش اسير * تا همچنانكه اوست سيه گشت و بىقرار از عشق خيزد انده تا كى بلاى عشق * در عشق نيست خير من و مدح شهريار سلطان عصر شاه جهان سيد ملوك * مسعود فخر عالم و آرايش تبار تا كامگار گشت بشاهى و خسروى * يكدم زدن نگشت بر او خشم كامگار بيرون جهد ز دايره گر بركشى عنان * وندر جهد چو ران بفشارى به چشم مار اندر هوا چو باد و بباد اندرون چو كوه * وز بار او زمين نتواند كشيد بار